آستینِ پیراهن یا دستمال کاغذی، ردّ ِ اشک ها را فقط پاک می کند
بند نمی آورد، بند نمی آورد، بند نمی آورد ….
شکل سوختن اَم ، آرام است
رنگ سوختن اَم ، آبی
خوب می سوزم
بی دود و مدام
هوایت را کافی دارم
داغی لبت را لازم
مثلث آتشم کامل است
با اینهمه تنِ بسیار خوب سوزاندنی که دارم بی نهایت آتشگیر
با راز کهنه از را رسیدم
حرفی نروندم حرفی نروندی
اشکی فشوندم اشکی فشوندی
لبامُ بستم از چشام خوندی
شعرها از احمد شاملو
طرح از خودم
من رو ببر ، من رو ببر یه جای دنج …
مردُمکِ چشمات ، توی اینهمه سیاهی ، اندازه ی حجمِ تنم ، باز هست ؟
اينهمه سپيديِ نشسته بر سياهي هاي سردِ روزگار را باور نكن
سالهاست برفي نمي بارد كه شايد توانِ سياه ماندن در سوگِ
ثانيه هامان را داشته باشيم.
ردّ پاهايي بر برف هايِ سنگلاخ ها، رويايي است كه كاش
بتوانيم دستِ كم به گور ببريم .
ردّپاهايي دست نيافتني كه كسي را به جستجويمان بر انگيزد
يا ما را به يافتنِ كسي …
سفيد مي شويم و
روزگار، از خط انداختن و كندنِ پوستِمان اَبايي ندارد.
من دیگه دلم میخوادش که دلم بخوابه واسه همیشه
همينجايي که ده ساله خواب ميبينه با تو و کسی هی
نگه که واسه چي نگاهت دوره اینقده که نمیدونی
تازه اشکالوده هم میشه همه آستینای همه لباسام و
شور میشن و شوره میزنن و همه فکر میکنن از دریا
اومدم تازه و نمیدونن که تازه من خیلی وقته تو دریا دارم
زندگی میکنم و دوزیستم و آبشُش دارم و و اَاَاَه ه ه …
نیا دیگه پایین دوباره ای اشکه ، به جانم نیا دیگه …
دیگه لباس ندارم که بتونم بخوام هی بپوشم ….
خود خود خودش ميدونه كه من چي ميگم و حتي
ميدونه كه من چي نميگم و حتي ميدونه كه چي نگفتم
و حتي ميدونه كه چي ميخوام بگم و نميخوام بگم و
با انگشت اشاره اش كه هميشه با اون به اون دوردورا
و نزديك نزديكا اشاره ميكنه ، لبام رو ميبنده و ميگه هيس
و ميگه با چشمام حرف بزنم و من ديگه كم كم قاطي كردم
كه لبم كدومه ، چشمم كدومه … وقتي ميخوام كه بخوابم، لبام
رو ميبندم ، وقتي ميخوام حرف نزنم، چشمام رو …
تازه بهش گفتم ديگه بجاي پيرهن فقط واسم آستين بخره ،
از اين آستين خوبا كه شوره نميزنه از اشكام ، تازه بهش
گفتم اگه آستيناش دكمه هم نداشته باشه كه خيلي خوبتره كه
هي خط نندازه دور و بر چشمام كه وقتي ميخوان حرف بزنن
يهو كسي فكر نكنه حرفاي بد ميزنن …
تازه بهش گفتم اگه بخواد ميتونم ديگه خشكي رو يادم بره كه بره
و ديگه فقط ماهي باشم يا اگه دوست داره حتي اسب دريايي يا
نهنگ باشم براش يا حتي يه گوش ماهي كه ديگه بيرون نيام
از آب كه هي بخواد اشكام رو ببينه كه هي غصه ام رو بخوره
و تو گلوش و گلوم هي بغض گير كنه و با آب هزار تا دريا هم
پايين نره حتي و همين بغضه يهو همون وسط وسطاي حنجره و
سينه مون يهو بتركه و خودش ميدونه كه من خيلي وقته كه
بلدم نذارم اشكام از پشت لبام پايين تر بيان و به حرفام گوش
ميدن و نمي آن و اما ميدونم كه اون اگه بغضش يهو وسط
وسطاي گلو و سينه اش يهو بتركه ديگه من نمي تونم و …
ببين … ديگه ده ساله اشكاي من رو شناختي … اندازه ي
چند سال برو واسم آستين بخر فقط كه داشته باشم كه بخوام
نذارم اشكام تا پايين تر از لبام برسه كه شور نشه بوسام و
كه تلخ نشه صِدام و كه …هيچي ديگه فقط نميخوام جز خودت
از دنيا و اينكه از اون آستين خوب خوبا كه شوره نزنن بخري برام.
…
بجاي همه غلطام هي خيلي نوشتم هِي:
شعرترين بالا بلندِ آستينِ اَشكالودم
بالا بلندترين آستينِ اَشكالودِ شعرترينم
آستينِ بالا بلندِ اَشكالودترين شعرم
اَشكالودترين شعرِ آستينِ بالا بلندم
…
از روي همه غلطام هِي خيلي نوشتم هِي.
ديگه ميخوام هي فقط خواب ببينم تو خواب فقط.
تو هم مياي تهِ تهِ آب ؟
زنده زنده مُرده ای وقتی پس از هفت روز به خانه بازمیگردی و از تلفن میشنوی
You have no messages
پسرم! این اُدکُلنی که زدی اسمش چیه ؟ همونیه که پسرِ مرحومم میزد همیشه
میتونم یه لحظه شونه هات رو بغل کنم و ببوسم ؟
گاهی من آنقدر نیستم که تویی
گاهی تو آنقدر هستی که منم
گاهی من و تو آنقدر نیستیم/هستیم که ماییم
آب و دی اکسید کربن ام حالا دیگر فقط
تجزیه نه ،
کاملِ کامل کامل سوخته ام .
آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر
كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.
هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر
كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده
ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و
حتي يه دونه گردو كم نشده .
همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.
و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.
و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .
نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.
فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !
سوالِ استادِ كلاسِ استراتژي اين بود
“فكر مي كنيد تا هفت سال ديگر ، چه اتفاقاتي رخ خواهد داد ؟ “
و پاسخها همه از جنسِ سياست و اقتصاد و انرژي و جنگ و صلح بود .
…….
و من فقط يك پاسخِ ساده ي مبهم را درونم نجوا ميكردم و بر زبان نياوردم
كه به جنون متهم نشوم :
“هفت سال ديگر ، هفت سال پيرتر … من ، چهل ساله خواهم بود … با تمامِ
ثانيه هايي كه گلويم را خراشيده اند و از سينه ام گذشته اند … “
از خشونتِ سرانگشتانِ وحشيِ من، صيقل ميخورند و نرم ميشوند و اهلي
و من از هراسِ اينگونه تيز و بُرنده ديگر نداشتنِشان،
در سُفتنشان، اِمساك ميكنم …
از اُستخوانهاي دوست داشتني اش حرف ميزنم …
اپيزود اوّل
زن به مرد گفت كه فكر ميكند يك زنِ معمولي است، كاملا معمولي.
مرد ، نه نگفت. زن ، يك عمر ، خودش را كشت.
اپيزود دوّم
مرد به زن گفت كه فكر ميكند يك مردِ معمولي است، كاملا معمولي.
زن ، نه نگفت. مرد ، يك عمر ، زن را كشت.
اپيزود سوّم
زن ، يك زنِ معمولي بود، كاملا معمولي .
مرد ، يك مردِ معمولي بود، كاملا معمولي.
به يكديگر امّا تا زنده بودند هيچوقت نگفتند كه چه فكر ميكنند.
مرد ، يك عمر ، خودش و زنش را كشت.
با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی
پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه،
هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟
با اين زخمِ عميقِ لبهام چه كنم ؟ … چه كنم كه هيچوقت خوب نشود