DNA

سینما پارادیزو | Jul 21st 2007

کشیش فریاد میزند : آلفردو ! بوسه ممنوع، حتی تماشایش   

لحظه های بوسیدن را میبُرند و دور میریزند.

حُکم این بود، وقتی کودک، هنوز، کودک بود .

کودک از لای درِ نیمه بازِ آپاراتخانه ی سینما، آلفردو، آپاراتچی دوست داشتنی را

دزدکی نگاه میکند …

کودک ، نگاتیوِ بوسه ها را کِش میرود از آپاراتخانه ی سینما و با وَلَع، شبها،

زیرِ نورِ چراغِ گردسوز، تماشا میکند. 

بوسه ها، گم شدند در سوت قطاری که کودک را به جوانی بُرد به دوردستها

و خاطرات هم … و عشق هم …

فقط مرگ، فقط مرگ و فقط مرگِ آلفردو، دلیل بازگشتش میشود

به خیابانهایی که هنوز ردّ پاهایش مانده بر سینه هایشان …

با سپیدی انبوه موهایش ، بوسه ها را پیدا میکند …

در حلقه ی تکه تکه های بهم چسبیده ی تمامی بوسه های آن روزها ، هدیه ی آلفردو

هدیه ی آلفردو … ویرانش میکند … تکه تکه … هر تکه اش ، هزار کودکی اش …

کسی برای بوسه نمانده است …

 

 


3 Comments »

  1. كشيش ، آلفردو، من، تو و كودكيهاي از دست رفته به خاطر… :( {هيچ نگويم بهتر است}

    Comment by تيستو — July 21, 2007 @ 3:30 pm

  2. هميشه از كنار ارزشمندترين چيزهاي زندگيمون به راحتي مي گذريم به اميد چيزهاي بهتر، مي گرديم و مي گرديم و وقتي به خودمون مي آييم كه…

    Comment by roze — July 21, 2007 @ 3:50 pm

  3. حس خوبی ست یاد خاطره های خوب حتی در دورترین زمان . فکرش در همان زمان تصویر میشود و آنوقت من و تو باز هم جوانیم

    Comment by من و تو — July 22, 2007 @ 9:43 am


Say something?Comments RSS TrackBack URI