نمی نشینند، راه میروند مُدام، تند تند و هیجان زده می آیند
دستپاچه و سردرگُم میروند، حرف میزنند، با هم کمتر، بیشتر
با خودشان، دستهایشان را در هوا تکان میدهند موقع
حرف زدن، درِ اُتاقِ بدونِ دیوار، یک آن، بازِ باز یا بسته ی بسته
نمی ماند، نرفته، برمیگردند، به هم میخورند، بی عذرخواهی یا
نگاه چپ چپی حتّی، میگذرند، از اینجا که من نگاهشان میکنم ،
مُبهمند، انگار پشتِ شیشه ای باران خورده و بخار گرفته اند،
خیلی باشند، هفت نفرند، زن و مرد و کودک، سالهاست همینطوری
می لولند و میروند و می آیند و من فقط نگاهشان میکنم .
چند روزی است نوکِ مدادم ، چیزیش شده،
چیزی شبیهِ جوانه یِ کوچکِ رَسته از دانه یِ گندم،
فکر میکنم دیگر کم کم باید بنویسمشان …
چقدر مبهمه نمي دونم چرا هر چي مي خونمش كمتر مي فهمم
Comment by roze — July 22, 2007 @ 12:11 pm
چقدر مبهمه هر چي بيشتر مي خونم كمتر مي فهمم
Comment by roze — July 22, 2007 @ 12:20 pm
نمي دونم چرا ناخودآگاه منو ياد اين نوشته خودم انداخت
نجواي درون را بشنو
وقتي فرياد مي زند
فرياد…
Comment by roze — July 22, 2007 @ 1:12 pm
بنويسشون، نذار خفه بشن
بذار به وجود بيان
بذار جوانه هات رشد كنن!!
حتي اگه تو يه زمين باير
Comment by Ester — July 22, 2007 @ 1:33 pm