DNA

چیزی شبیهِ جوانه یِ کوچکِ رَسته از دانه یِ گندم | Jul 22nd 2007

نمی نشینند، راه میروند مُدام، تند تند و هیجان زده می آیند

دستپاچه و سردرگُم میروند، حرف میزنند، با هم کمتر، بیشتر

 با خودشان، دستهایشان را در هوا تکان میدهند موقع

حرف زدن، درِ اُتاقِ بدونِ دیوار، یک آن، بازِ باز یا بسته ی بسته

 نمی ماند، نرفته، برمیگردند، به هم میخورند، بی عذرخواهی یا

نگاه چپ چپی حتّی، میگذرند، از اینجا که من نگاهشان میکنم ،

مُبهمند، انگار پشتِ شیشه ای باران خورده و بخار گرفته اند،

خیلی باشند، هفت نفرند، زن و مرد و کودک، سالهاست همینطوری

می لولند و میروند و می آیند و من فقط نگاهشان میکنم .

چند روزی است نوکِ مدادم ، چیزیش شده،

چیزی شبیهِ جوانه یِ کوچکِ رَسته از دانه یِ گندم،

فکر میکنم دیگر کم کم باید بنویسمشان …

 


4 Comments »

  1. چقدر مبهمه نمي دونم چرا هر چي مي خونمش كمتر مي فهمم

    Comment by roze — July 22, 2007 @ 12:11 pm

  2. چقدر مبهمه هر چي بيشتر مي خونم كمتر مي فهمم

    Comment by roze — July 22, 2007 @ 12:20 pm

  3. نمي دونم چرا ناخودآگاه منو ياد اين نوشته خودم انداخت
    نجواي درون را بشنو
    وقتي فرياد مي زند
    فرياد…

    Comment by roze — July 22, 2007 @ 1:12 pm

  4. بنويسشون، نذار خفه بشن
    بذار به وجود بيان
    بذار جوانه هات رشد كنن!!
    حتي اگه تو يه زمين باير

    Comment by Ester — July 22, 2007 @ 1:33 pm


Say something?Comments RSS TrackBack URI