دل دادم بری باهاش حال کنی
نری باهاش جیگرکی باز کنی ؟!
… تیک تاک … تیک تاک … تیک تاک …تیک تاک …
ابری انگار مونده توی گلوم و …
دلم واسه فقط یکبار شنیدنِ اون صدای تیک تاک تنگ شده …
دریچه هایِ پلاتینیِ قلبت، دوازده ساله که بیصداست …
یه غولِ خوب سراغ ندارین بیاد سیفونِ دنیا رو بِکِشه ؟
اینهمه گوسفند، اینهمه گوسفند، اینهمه گوسفند
خدا بیخواب شده مگر در این حوالی
که هِی میشمارد و کم می آورد و هِی می آفریند و هِی میشمارد و ….
آهنگی اینجاست همیشه
کنارِ داغیِ شقیقه هام، روی خشکیِ تَرَکِ لب هام، زیرِ حسرتِ میانِ دندان هام
نمی توانم بنوازمش، نمی توانم بنویسمش، بگویمش، بخوانمش
با سوت میزنمش هربار که دلتنگم، هر بار کاملتر، هر بار کُشنده تر
کَسی هست بتواند سوتم را بنویسد ؟ بنوازد ؟ جاودانش کند ؟
فقط یه روزنه مونده که میشه ازش نفس کشید یا نور رو دید یا
خاک بارون خورده رو بو کشید یا صدای چلچله ها رو شنید،
فقط یه روزنه اندازه ی سر سوزن …
فکر از دست دادن همین روزنه بخاطر تلاش برای بزرگتر کردنش،
نمیذاره راحت باشم
میبندمش و راحت میشم …
نزدیکیِ کوه و دریا را، نوزادی خواهد بود درون مردُمکِ چشمهایمان
نجیب زاده ترین فرزند پس از مسیح …
میگفت اندازه ی ماه دوستش دارد
او فکر میکرد چرا اندازه ی ماه ؟ و نه اندازه ی ستاره ها ؟
من فکر میکردم که اندازه ی ستاره ها کمّی است و اندازه ی ماه، کیفی
تو فکر میکردی که از کجا معلوم که این ستاره های کوچک، ماه های دور دست نباشند ؟
کسی به خود دوست داشتن فکر میکرد آیا … ؟