هر حرف ، هر نگاه ، هر سكوت ، هر كلمه
انگار قدمهايي بوده روي دامنه كوهي رو به قله و آسمان ،
من از اين ارتفاع ، نمي ترسم ، از افتادن از اين ارتفاع ، نمي ترسم ،
از تمام شدنِ حرفها ، مي ترسم ،
از تعليق ميان زمين و آسمان ، متنفرم .
مثل پلنگي كه اگر از اوجِ كوه ، به هواي ماه ، پريد ،
هر چند به او نرسيد ، امّا معلق نماند و خرد شد كه خوار شدنش ، فراموش شود.
صداي خرد شدن استخوانهايم را ،
دوست تر دارم از تمام شدنِ حرف هايمان اي ماه …
از تيستو بخاطر بهترين نظر براي نوشته قبلي ممنونم : واااااااااااااااااای یعنی انقدر سخته ریشه ها رو سفت کردن؟
(www.tistou.wordpress.com)
Comment by alisalehi — November 18, 2007 @ 11:18 pm
عالي بود
Comment by faraz&forod — November 19, 2007 @ 9:15 am
کاشکی آهویی بودم دل به نگاهت می سپردم
یا کبوتری که از دستای تو دونه می خوردم
توی آسمون چشمات پر و بالی وا می کردم
از الان تا آخر عمر یا رضا رضا می کردم
Comment by ماری — November 19, 2007 @ 11:18 am
اعوذباالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
Baa Baaee CHeraa Hajme Site You EEnghaze Baalaast !!ممنون از سایت قشنگت مستفیض شدم.
التماس دعاصدق الله العلی العظیم
خدانگهدار.
Comment by Hadi — November 19, 2007 @ 12:02 pm
زیبا بود هرچند سنگین
Comment by تیستو سبز انگشتی — November 19, 2007 @ 1:48 pm
“خرد شد كه خوار شدنش فراموش شود” اين ديگه فوق العادست…
Comment by ساناز — November 19, 2007 @ 2:28 pm