سیگارش را گیراند . کبریتِ روشن را نگاه کرد که به نزدیکیهای
ناخنهاش میرسید . از تصمیم بزرگی که گرفته بود، لرزید . یادِ
چشمهایی امیدوارش کرد. منصرفش کرد. با سرانگشتهاش،
خاموش کرد کبریت را و پرت کرد پشت سرش.
پُکِ عمیقی زد و دودی بیرون نداد. چشمهاش را بست ،
یاد چشمها، این بار ویرانش کرد و سیگار را توی پیتِ بنزینِ
روی زانوهاش خاموش کرد .
توي پيت بنزين هم بود يا نه؟
عالي بود
Comment by ساناز — November 20, 2007 @ 9:57 am
آخه اینا چه چشمهایی میتونه باشه که تو هر لحظه یه بلا سرت بیاره؟ خدا اون چشمها رو ازت نگیره
Comment by ف.ل(پویا) — November 20, 2007 @ 10:37 am
نوشته قبلی، بهترین نظر نداشت
Comment by alisalehi — November 20, 2007 @ 10:50 am
سیگار روشنت را
در جنگل خشک و آشفتهی من انداختی
بعد
پرسیدی
“مزاحمتان که نشدم؟”
خندیدم
“نه! اصلا”
“سارا محمدی”
Comment by بعضي ها — November 20, 2007 @ 2:00 pm
خب بقيش چي شد؟
Comment by roze — November 20, 2007 @ 2:00 pm
بعضي ها اسم كاريكاتوريست و پيدا كردن
اگر احيانا آشنا درامد هوام و داشته باشيد (چشمك)
Comment by بعضي ها — November 20, 2007 @ 2:08 pm
بدجنس بودي و من خبر نداشتم ؟؟؟؟؟؟
اصولا من از قسمت اي كيو مغزم استفاده مي كنم
خواستم نوآوري كرده باشم
Comment by بعضي ها — November 20, 2007 @ 2:53 pm
بابا آقاي صالحي حالا مهندس يه سوء برداشتي كرد شما چرا
Comment by roze — November 21, 2007 @ 9:32 am
بسيار زيبا
شعرهاتون تخيلم و قوي مي كنه
Comment by ستايش — November 21, 2007 @ 9:59 am
فکر نمیکردم انقدر خطرناک باشید ! کبریت ، سیگار؟ واویلا…آمپر بنزین ماشينتون رو بايد همیشه يكي چک کنه
Comment by تیستو سبز انگشتی — November 21, 2007 @ 11:07 am
گفتم شاید آتش.
اما یاد چشمهایت مرا سوزاند
یاد چشمانت
بسوزانم
Comment by ستیغ — October 9, 2009 @ 9:58 pm