DNA

ویران می آیی | Nov 20th 2007

سیگارش را گیراند . کبریتِ روشن را نگاه کرد که به نزدیکیهای

ناخنهاش میرسید .  از تصمیم بزرگی که گرفته بود، لرزید . یادِ

چشمهایی امیدوارش کرد. منصرفش کرد. با سرانگشتهاش،

خاموش کرد کبریت را و پرت کرد پشت سرش.

پُکِ عمیقی زد و دودی بیرون نداد. چشمهاش را بست ،

یاد چشمها، این بار ویرانش کرد و سیگار را توی پیتِ بنزینِ

روی زانوهاش خاموش کرد .

 


11 Comments »

  1. توي پيت بنزين هم بود يا نه؟
    عالي بود

    Comment by ساناز — November 20, 2007 @ 9:57 am

  2. آخه اینا چه چشمهایی میتونه باشه که تو هر لحظه یه بلا سرت بیاره؟ خدا اون چشمها رو ازت نگیره

    Comment by ف.ل(پویا) — November 20, 2007 @ 10:37 am

  3. نوشته قبلی، بهترین نظر نداشت

    Comment by alisalehi — November 20, 2007 @ 10:50 am

  4. سیگار روشنت را
    در جنگل خشک و آشفته‌ی من انداختی
    بعد
    پرسیدی
    “مزاحمتان که نشدم؟”
    خندیدم
    “نه! اصلا”

    “سارا محمدی”

    Comment by بعضي ها — November 20, 2007 @ 2:00 pm

  5. خب بقيش چي شد؟

    Comment by roze — November 20, 2007 @ 2:00 pm

  6. بعضي ها اسم كاريكاتوريست و پيدا كردن
    اگر احيانا آشنا درامد هوام و داشته باشيد (چشمك)

    Comment by بعضي ها — November 20, 2007 @ 2:08 pm

  7. بدجنس بودي و من خبر نداشتم ؟؟؟؟؟؟

    اصولا من از قسمت اي كيو مغزم استفاده مي كنم
    خواستم نوآوري كرده باشم

    Comment by بعضي ها — November 20, 2007 @ 2:53 pm

  8. بابا آقاي صالحي حالا مهندس يه سوء برداشتي كرد شما چرا

    Comment by roze — November 21, 2007 @ 9:32 am

  9. بسيار زيبا
    شعرهاتون تخيلم و قوي مي كنه

    Comment by ستايش — November 21, 2007 @ 9:59 am

  10. فکر نمیکردم انقدر خطرناک باشید ! کبریت ، سیگار؟ واویلا…آمپر بنزین ماشينتون رو بايد همیشه يكي چک کنه
    ;)

    Comment by تیستو سبز انگشتی — November 21, 2007 @ 11:07 am

  11. گفتم شاید آتش.
    اما یاد چشمهایت مرا سوزاند
    یاد چشمانت
    بسوزانم

    Comment by ستیغ — October 9, 2009 @ 9:58 pm


Say something?Comments RSS TrackBack URI