آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر
كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.
هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر
كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده
ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و
حتي يه دونه گردو كم نشده .
همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.
و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.
و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .
نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.
فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !
بهترين نظر براي نوشته قبلي
شاهين
سن بدی هم نیست. چهل سالگی
چون برای هرکاری که چله می نشینیم، برای رسیدن به آرزوها ، برای فراموش کردن درد و عذاب از دست دادن عزیز ، برای دیدن نادیدنی ها…
و تو چهل سال…یعنی چله خود را سپری کرده ای و مطمئنا به آنچه نداشته ای خواهی رسید و این ثانیه نیستند که از تو میگذرند شاید تویی که از آنها میگذری
Comment by alisalehi — December 22, 2007 @ 10:06 pm
به كنار لاله و گل – زغمت چنان خموشم
كه نسيم نو بهاري – مگر آورد به هوشم
Comment by ستاره حلبی — December 23, 2007 @ 8:00 am
حس میکنم افکارت عمیق تر از اونه که بتونی بیان کنی
دير زماني است كه بحث سر بودن يا نبودنه ؟؟!!
حالا شده
بودن يا چگونه بودن ؟؟!!
Comment by ستايش — December 23, 2007 @ 12:14 pm
آخي كوپلي ناز نازي
Comment by faraz&forod — December 23, 2007 @ 1:59 pm
عشق واقعي
Comment by ساناز — December 24, 2007 @ 2:28 pm
کاش همه مثل کپل فکر می کردن. اونوقت نزدیک می شدیم نزدیک نزدیک با یک عالم فاصله
Comment by رها — December 31, 2007 @ 10:46 am