DNA

فقط ميخواسته كنارشون باشه…همين | Dec 22nd 2007

آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر

كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.

هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر

كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده

ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و

حتي يه دونه گردو كم نشده .

همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.

كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.

كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.

و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.

و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .

نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.

فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !


Posted in Uncategorized

6 Comments »

  1. بهترين نظر براي نوشته قبلي
    شاهين
    سن بدی هم نیست. چهل سالگی
    چون برای هرکاری که چله می نشینیم، برای رسیدن به آرزوها ، برای فراموش کردن درد و عذاب از دست دادن عزیز ، برای دیدن نادیدنی ها…
    و تو چهل سال…یعنی چله خود را سپری کرده ای و مطمئنا به آنچه نداشته ای خواهی رسید و این ثانیه نیستند که از تو میگذرند شاید تویی که از آنها میگذری

    Comment by alisalehi — December 22, 2007 @ 10:06 pm

  2. به كنار لاله و گل – زغمت چنان خموشم
    كه نسيم نو بهاري – مگر آورد به هوشم

    Comment by ستاره حلبی — December 23, 2007 @ 8:00 am

  3. حس میکنم افکارت عمیق تر از اونه که بتونی بیان کنی

    دير زماني است كه بحث سر بودن يا نبودنه ؟؟!!
    حالا شده
    بودن يا چگونه بودن ؟؟!!

    Comment by ستايش — December 23, 2007 @ 12:14 pm

  4. آخي كوپلي ناز نازي

    Comment by faraz&forod — December 23, 2007 @ 1:59 pm

  5. عشق واقعي

    Comment by ساناز — December 24, 2007 @ 2:28 pm

  6. کاش همه مثل کپل فکر می کردن. اونوقت نزدیک می شدیم نزدیک نزدیک با یک عالم فاصله

    Comment by رها — December 31, 2007 @ 10:46 am


Say something?Comments RSS TrackBack URI