اپيزود اوّل
زن به مرد گفت كه فكر ميكند يك زنِ معمولي است، كاملا معمولي.
مرد ، نه نگفت. زن ، يك عمر ، خودش را كشت.
اپيزود دوّم
مرد به زن گفت كه فكر ميكند يك مردِ معمولي است، كاملا معمولي.
زن ، نه نگفت. مرد ، يك عمر ، زن را كشت.
اپيزود سوّم
زن ، يك زنِ معمولي بود، كاملا معمولي .
مرد ، يك مردِ معمولي بود، كاملا معمولي.
به يكديگر امّا تا زنده بودند هيچوقت نگفتند كه چه فكر ميكنند.
مرد ، يك عمر ، خودش و زنش را كشت.
کسی فریادش می زند … همان که آرزویش بوده … به نام کوچکش
…
او ، زیر آب ، نفس کم می آورد …
سیگارش را گیراند . کبریتِ روشن را نگاه کرد که به نزدیکیهای
ناخنهاش میرسید . از تصمیم بزرگی که گرفته بود، لرزید . یادِ
چشمهایی امیدوارش کرد. منصرفش کرد. با سرانگشتهاش،
خاموش کرد کبریت را و پرت کرد پشت سرش.
پُکِ عمیقی زد و دودی بیرون نداد. چشمهاش را بست ،
یاد چشمها، این بار ویرانش کرد و سیگار را توی پیتِ بنزینِ
روی زانوهاش خاموش کرد .
سیاهیِ شب و سرما، تمام نمی شود. بدم هم نمی آید تمام نشوند
کبریت، چند تایی مانده هنوز از آنهمه ای که گیراندم و گرفتم روبروی
چشمهای تن های مُبهمی که شاید بیابَمت.
نیافتمت و سِر شده ام … .
کورمال کورمال، پیِ انگشتهام میگردم و چشمهای تو هنوز …
یه روز، یه اقیانوس، از جایی که قرن ها اونجا بود، خسته شد و دلش گرفت و هوای رفتن به سرش زد
پوسید و مردابی شد که بوی عفونتش، دنیا رو برداشت ….
یه بنده ی خدا : خدای بزرگ ! یعنی میشه ؟ یعنی میشه ؟ یعنی میشه ؟
…
…
…
…
…
…
…
…
…
خدای بزرگ : نــــــــــــــــــــــــه ! بُــــــــزه !
آهنگی اینجاست همیشه
کنارِ داغیِ شقیقه هام، روی خشکیِ تَرَکِ لب هام، زیرِ حسرتِ میانِ دندان هام
نمی توانم بنوازمش، نمی توانم بنویسمش، بگویمش، بخوانمش
با سوت میزنمش هربار که دلتنگم، هر بار کاملتر، هر بار کُشنده تر
کَسی هست بتواند سوتم را بنویسد ؟ بنوازد ؟ جاودانش کند ؟
فقط یه روزنه مونده که میشه ازش نفس کشید یا نور رو دید یا
خاک بارون خورده رو بو کشید یا صدای چلچله ها رو شنید،
فقط یه روزنه اندازه ی سر سوزن …
فکر از دست دادن همین روزنه بخاطر تلاش برای بزرگتر کردنش،
نمیذاره راحت باشم
میبندمش و راحت میشم …
نزدیکیِ کوه و دریا را، نوزادی خواهد بود درون مردُمکِ چشمهایمان
نجیب زاده ترین فرزند پس از مسیح …
نمی نشینند، راه میروند مُدام، تند تند و هیجان زده می آیند
دستپاچه و سردرگُم میروند، حرف میزنند، با هم کمتر، بیشتر
با خودشان، دستهایشان را در هوا تکان میدهند موقع
حرف زدن، درِ اُتاقِ بدونِ دیوار، یک آن، بازِ باز یا بسته ی بسته
نمی ماند، نرفته، برمیگردند، به هم میخورند، بی عذرخواهی یا
نگاه چپ چپی حتّی، میگذرند، از اینجا که من نگاهشان میکنم ،
مُبهمند، انگار پشتِ شیشه ای باران خورده و بخار گرفته اند،
خیلی باشند، هفت نفرند، زن و مرد و کودک، سالهاست همینطوری
می لولند و میروند و می آیند و من فقط نگاهشان میکنم .
چند روزی است نوکِ مدادم ، چیزیش شده،
چیزی شبیهِ جوانه یِ کوچکِ رَسته از دانه یِ گندم،
فکر میکنم دیگر کم کم باید بنویسمشان …
همزاد نبودند ولی در یک آن، هم آغوش مُردند
زلزله ی خوب، زلزله ای است که نگذارد هیچکس تنها بماند.
-یه کپی از تمام صفحه های شناسنامه خودتون
-یه کپی از تمام صفحه های شناسنامه خریدار و فروشنده
-دو تا کپی از سند
-دو تا کپی از بنچاق
-یه کپی از وکالت نامه تون
-دو تا کپی از کارت ملی تون
-یه کپی از کارت پایان خدمتتون
-یه کپی از خودتون
-یه کپی از ….
برقِ شادیِ توی چشمات، وقتی درِ جعبه یِ شوکولاتِ جایزه دار و لُپ لُپ رو باز میکنی و کارتهای قرعه کشی رو با خوشحالی جمع میکنی و میگی واااای چه جایزه هایی داره ، اگه ببریم خوشبخت میشیم ، همه ی زندگیِ منه .
خوشبختیِ ما همین لحظه ی باز کردنِ درِ این جعبه هاست، همین برقِ زیبایِ تویِ چشمات، همین لحظه.
سلام، ببخشید آقا ! شرایط دریافت وام هیجده میلیونی مسکن رو میشه بگین؟
خونَت کجاست ؟
یه جزیره خوشگل هست از مجمع الجزایر اقیانوس آرام، میخوام بخرمش
همین هیجده میلیون بانک شما رو کم دارم ….
من هم … من هم … دوستت … دوستت … دارم … دارم … دارم … دارم ……