این روزا، زمانِ مشخص کردنِ سیبل و هدف و آماده کردن تفنگ و نشونه گیری
و شلیک و اگه به هدف نخورد ، تیراندازیِ دوباره نیست …
این روزا باید یه مسلسل داشته باشی ، پُرِ پُر ، هر چی زنده و مرده و هدف و
غیر هدف ، از دور و نزدیکت رد میشه، ببندی به رگبار ، یا میخوره یا نمیخوره
ولی احتمال زدنِشون خیلی زیاده …
فرصت واسه آماده کردن تفنگ و هدف گیری و تیراندازی ، خیلی خیلی کمه ….
همیشه یه مسلسلِ پُر با چند تا نوار فشنگ و خشاب همه جا، همراهتون باشه …
نجات دهنده ی ما، ما کوتوله های لی لی پوتی
گالیور نیست، هر چقدرهم که بزرگ و آروم و عاشق باشه .
نجات دهنده ی ما ، ما کوتوله های معدن و جنگل،
سفید برفی نیست، هر چقدرهم که معصوم و زیبا و مهربون باشه.
هیچ اتفاقی از بیرون، نجاتمون نمیده،
اگه گالیور و سفید برفیِ تویِ وجودمون رو پیدا نکنیم … .
یه غولِ خوب سراغ ندارین بیاد سیفونِ دنیا رو بِکِشه ؟
اینهمه گوسفند، اینهمه گوسفند، اینهمه گوسفند
خدا بیخواب شده مگر در این حوالی
که هِی میشمارد و کم می آورد و هِی می آفریند و هِی میشمارد و ….
میگفت اندازه ی ماه دوستش دارد
او فکر میکرد چرا اندازه ی ماه ؟ و نه اندازه ی ستاره ها ؟
من فکر میکردم که اندازه ی ستاره ها کمّی است و اندازه ی ماه، کیفی
تو فکر میکردی که از کجا معلوم که این ستاره های کوچک، ماه های دور دست نباشند ؟
کسی به خود دوست داشتن فکر میکرد آیا … ؟
کشیش فریاد میزند : آلفردو ! بوسه ممنوع، حتی تماشایش
لحظه های بوسیدن را میبُرند و دور میریزند.
حُکم این بود، وقتی کودک، هنوز، کودک بود .
کودک از لای درِ نیمه بازِ آپاراتخانه ی سینما، آلفردو، آپاراتچی دوست داشتنی را
دزدکی نگاه میکند …
کودک ، نگاتیوِ بوسه ها را کِش میرود از آپاراتخانه ی سینما و با وَلَع، شبها،
زیرِ نورِ چراغِ گردسوز، تماشا میکند.
بوسه ها، گم شدند در سوت قطاری که کودک را به جوانی بُرد به دوردستها
و خاطرات هم … و عشق هم …
فقط مرگ، فقط مرگ و فقط مرگِ آلفردو، دلیل بازگشتش میشود
به خیابانهایی که هنوز ردّ پاهایش مانده بر سینه هایشان …
با سپیدی انبوه موهایش ، بوسه ها را پیدا میکند …
در حلقه ی تکه تکه های بهم چسبیده ی تمامی بوسه های آن روزها ، هدیه ی آلفردو
هدیه ی آلفردو … ویرانش میکند … تکه تکه … هر تکه اش ، هزار کودکی اش …
کسی برای بوسه نمانده است …