اينهمه سپيديِ نشسته بر سياهي هاي سردِ روزگار را باور نكن
سالهاست برفي نمي بارد كه شايد توانِ سياه ماندن در سوگِ
ثانيه هامان را داشته باشيم.
ردّ پاهايي بر برف هايِ سنگلاخ ها، رويايي است كه كاش
بتوانيم دستِ كم به گور ببريم .
ردّپاهايي دست نيافتني كه كسي را به جستجويمان بر انگيزد
يا ما را به يافتنِ كسي …
سفيد مي شويم و
روزگار، از خط انداختن و كندنِ پوستِمان اَبايي ندارد.
گاهی من آنقدر نیستم که تویی
گاهی تو آنقدر هستی که منم
گاهی من و تو آنقدر نیستیم/هستیم که ماییم
آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر
كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.
هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر
كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده
ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و
حتي يه دونه گردو كم نشده .
همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.
كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.
و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.
و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .
نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.
فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !
با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی
پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه،
هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟
What a lovely paradox,
when Moon calls her leopard :
My Wild Moon !
به چندمین بندِ نگاهت ببندم قلبِ مغلوبم را
از کدام تارِ گیسوانت بیاویزمَم ؟
بگو … تو بگو …
من هیچگاه نخواسته ام ، آنقدر که الفبا و کلمه آموخته ام ، شمردن یاد بگیرم …
تو بگو … چندمین ؟ … چندمین ؟ … بگو …
… Carry me ! like a fire in your heart
(Chris De Burg)
هر حرف ، هر نگاه ، هر سكوت ، هر كلمه
انگار قدمهايي بوده روي دامنه كوهي رو به قله و آسمان ،
من از اين ارتفاع ، نمي ترسم ، از افتادن از اين ارتفاع ، نمي ترسم ،
از تمام شدنِ حرفها ، مي ترسم ،
از تعليق ميان زمين و آسمان ، متنفرم .
مثل پلنگي كه اگر از اوجِ كوه ، به هواي ماه ، پريد ،
هر چند به او نرسيد ، امّا معلق نماند و خرد شد كه خوار شدنش ، فراموش شود.
صداي خرد شدن استخوانهايم را ،
دوست تر دارم از تمام شدنِ حرف هايمان اي ماه …
وقتي ريشه هاي محكمي داشته باشه
خوب ، رشد ميكنه.
هم تنومند تر ميشه ، هم پُر شاخ و برگ تر .
اين رو وقتي ميشه حس كرد كه ببيني
تا ساعت يك شب ، داري لباساي فرداي جيگرت رو
اتو ميكني و خواب حاليت نيست .
اين رو وقتي ميشه فهميد كه ببيني
تا ساعت دو شب ، داري واسه عسلت ، پرتقال و
نارنگيِ مهدكودكِ فرداش رو آماده ميكني و
با چشمهاي سرخ و خيس ، همه ي سفيدي هاي
گَس و تلخِ پرتقال و نارنگي رو جدا ميكني .
از چيز تازه اي حرف نميزنم …
از ريشه ي عميق و تنه ي تنومند و شاخه هاي پُر برگ و بارِ عشق،
حرف ميزنم ….
سِر شده انگشتهام ، دوست دارم
یخ زده گونه هام ، دوست دارم
میلرزم ، دوست دارم
لذتِ داغیِ ، حتّی لحظه ایِ میانِ اینهمه سرما ، در فنجانِ نسکافه ای با تو ،
دلیلِ دوست داشتنِ اینهمه سرماست ….
اگه این اسمش شکست خوردنه ، میخوام هر ثانیه شکست بخورم
یک
اینهمه پرنده، اون بالا بالا ها، از شمال به جنوب، از غرب به شرق
یکیشون هم حتّی هوس نمیکنه بیاد این نزدیکیای پَست
جای اَمنِ دِنجی که واسه نشستن دارن، کجاست ؟
دو
گالیور، با بودنِ فیلیتیشیا، احساسِ امنیّت میکنه همیشه.
ولی نمیدونه که بودنش واسه فیلیتیشیا، چه حسّی داره .
فیلیتیشیا، همیشه، فیلیتیشیاست.
گالیور، همیشه، گالیور …
دیدین بعضی وقتا یه قوطی کمپوت یا قوطیِ کنسرو توی آب توی جوی
کنار خیابون قِل میخوره و تلَق و تولوق، تَلَق و تولوق، اینقدر صدا میده
تا یه سپور با بیل درش میاره ؟؟
…
بعضی ها انگار اینجوری به این دنیا اومدن ….
…. عاشق شلوغی ام، میمیرم واسه ترافیک، بزرگترین رویاهام راهبندونه …..
دیروز ، یه دلِ سیر ، یه دلِ سیر ، یه دلِ سیرِ سیرِ سیر، نشستیم و
با مدرسه موشهاخندیدیم و خندیدیم و خندیدیم و… یواشکی اشکِ
گوشه ی چشمهامون رو پاک کردیم …