چشم هایِ وَق زده ی لَزِجِ مگس، چِندِش آوره ولی این بار که یکیشون رو توی
تار عنکبوت، گرفتار دیدین، خوب توی چشماش نگاه کنین …
زیبایی شناسانه نیست، نه !
ولی دیگه چِندِش آور هم نیست …
در را قفل نکن. پنجره ها را نبند. چراغ خواب کوچکی را روشن
بگذار. لباس راحت بپوش. برای تختت کمربند ایمنی بگذار. بالش
و روانداز بر ندار.برنامه های تلویزیون را زودتر رها کن. شام کمتر
بخور. سبک باش.
قلبت را دمِ دست بگذار. عقلت را گُم و گورکُن.
آرام چشم هایت را ببند و بخواب.
رویاها فرا می رسند. چه نزدیکِ نزدیک، چه دوردست ترین ها.
پرواز خوبی خواهی داشت…
دل دادم بری باهاش حال کنی
نری باهاش جیگرکی باز کنی ؟!
… تیک تاک … تیک تاک … تیک تاک …تیک تاک …
ابری انگار مونده توی گلوم و …
دلم واسه فقط یکبار شنیدنِ اون صدای تیک تاک تنگ شده …
دریچه هایِ پلاتینیِ قلبت، دوازده ساله که بیصداست …
یه چشم به هم زدن، خیلی زیاده برای یه زندگی ، …. برای با هم بودن خیلی کمه ، خیلی کم