DNA

کجایی ِ سرچشمه ی این تلخی ِ بی نهایت

February 2, 2008
11 Comments

آستینِ پیراهن یا دستمال کاغذی، ردّ ِ اشک ها را فقط  پاک می کند

بند نمی آورد، بند نمی آورد، بند نمی آورد ….


Posted in Inner whispers

عسل

January 29, 2008
3 Comments

ay15b4.jpg 

توی کندوی نگاهت ،

عسلِ کدوم بهشته ؟

 

                                                                                                                                                     از متن ترانه نانوشته آلبوم راک هیس رضا یزدانی

مثلث آتش

January 26, 2008
7 Comments

شکل سوختن اَم ، آرام است

رنگ سوختن اَم ، آبی

خوب می سوزم

بی دود و مدام

هوایت را کافی دارم

داغی لبت را لازم 

مثلث آتشم کامل است

با اینهمه تنِ بسیار خوب سوزاندنی که دارم بی نهایت آتشگیر

 


Posted in شعر

لبامُ بستم ….

January 21, 2008
5 Comments

booseh.jpg

با راز کهنه از را رسیدم

حرفی نروندم حرفی نروندی

اشکی فشوندم اشکی فشوندی

لبامُ بستم از چشام خوندی

 

شعرها از احمد شاملو
طرح از خودم

 


Posted in Inner whispers

خواهش میکنم ای گلو بغضم نگیرد

January 15, 2008
6 Comments

من رو ببر ،  من رو ببر یه جای دنج …

مردُمکِ چشمات ، توی اینهمه سیاهی ، اندازه ی حجمِ تنم ،  باز هست ؟


Posted in Inner whispers

من ديگر هيچ برفي را باور نميكنم

January 13, 2008
7 Comments

اينهمه سپيديِ نشسته بر سياهي هاي سردِ روزگار را باور نكن

سالهاست برفي نمي بارد كه شايد توانِ سياه ماندن در سوگِ

ثانيه هامان را داشته باشيم.

ردّ پاهايي بر برف هايِ سنگلاخ ها، رويايي است كه كاش

بتوانيم دستِ كم به گور ببريم .

ردّپاهايي دست نيافتني كه كسي را به جستجويمان بر انگيزد

يا ما را به يافتنِ كسي …

سفيد مي شويم و

روزگار، از خط انداختن و كندنِ پوستِمان اَبايي ندارد.


Posted in Uncategorized

شعرترين بالا بلندِ آستينِ اَشكالودم

January 6, 2008
10 Comments

من دیگه دلم می‌خوادش که دلم بخوابه واسه همیشه

همينجايي که ده ساله خواب ميبينه با تو و کسی هی

 نگه که واسه چي نگاهت دوره اینقده که نمیدونی 

تازه اشکالوده هم میشه همه آستینای همه لباسام و

شور میشن و شوره میزنن و همه فکر میکنن از دریا

اومدم تازه و نمیدونن که تازه من خیلی وقته تو دریا دارم

زندگی میکنم و دوزیستم و آبشُش دارم و  و اَاَاَه ه ه …

نیا دیگه پایین دوباره ای اشکه ، به جانم نیا دیگه …

دیگه لباس ندارم که بتونم بخوام هی بپوشم ….

خود خود خودش ميدونه كه من چي ميگم و حتي

ميدونه كه من چي نميگم و حتي ميدونه كه چي نگفتم

و حتي ميدونه كه چي ميخوام بگم و نميخوام بگم و

با انگشت اشاره اش كه هميشه با اون به اون دوردورا

و نزديك نزديكا اشاره ميكنه ، لبام رو ميبنده و ميگه هيس

و ميگه با چشمام حرف بزنم و من ديگه كم كم قاطي كردم

كه لبم كدومه ، چشمم كدومه … وقتي ميخوام كه بخوابم، لبام

رو ميبندم ، وقتي ميخوام حرف نزنم، چشمام رو …

تازه بهش گفتم ديگه بجاي پيرهن فقط واسم آستين بخره ،

از اين آستين خوبا كه شوره نميزنه از اشكام ، تازه بهش

گفتم اگه آستيناش دكمه هم نداشته باشه كه خيلي خوبتره كه

هي خط  نندازه دور و بر چشمام كه وقتي ميخوان حرف بزنن

يهو كسي فكر نكنه حرفاي بد ميزنن …

تازه بهش گفتم اگه بخواد ميتونم ديگه خشكي رو يادم بره كه بره

و ديگه فقط ماهي باشم يا اگه دوست داره حتي اسب دريايي يا

نهنگ باشم براش يا حتي يه گوش ماهي كه ديگه بيرون نيام

از آب كه هي بخواد اشكام رو ببينه كه هي غصه ام رو بخوره

و تو گلوش و گلوم هي بغض گير كنه و با آب هزار تا دريا هم

پايين نره حتي و همين بغضه يهو همون وسط وسطاي حنجره و

سينه مون يهو بتركه و خودش ميدونه كه من خيلي وقته كه

بلدم نذارم اشكام از پشت لبام پايين تر بيان و به حرفام گوش

 ميدن و نمي آن و اما ميدونم كه اون اگه بغضش يهو وسط

 وسطاي گلو و سينه اش يهو بتركه ديگه من نمي تونم و …

ببين … ديگه ده ساله اشكاي من رو شناختي … اندازه ي

چند سال برو  واسم آستين بخر فقط كه داشته باشم كه بخوام

نذارم اشكام  تا پايين تر از لبام برسه كه شور نشه بوسام و

كه تلخ نشه  صِدام و كه …هيچي ديگه فقط نميخوام جز خودت

از دنيا و اينكه از اون آستين خوب خوبا كه شوره نزنن بخري برام.

بجاي همه غلطام هي خيلي  نوشتم هِي:

شعرترين بالا بلندِ آستينِ اَشكالودم

بالا بلندترين آستينِ اَشكالودِ شعرترينم

آستينِ بالا بلندِ اَشكالودترين شعرم

اَشكالودترين شعرِ آستينِ بالا بلندم

از روي همه غلطام هِي خيلي نوشتم هِي.

ديگه ميخوام هي فقط خواب ببينم تو خواب فقط.

تو هم مياي تهِ تهِ آب ؟ 


 


Posted in Inner whispers

وقتی پیغامگیر، از واقعیتی تلخ حرف میزند

January 5, 2008
12 Comments

زنده زنده مُرده ای وقتی پس از هفت روز به خانه بازمیگردی و از تلفن میشنوی

 You have no messages

 


Posted in Inner whispers

عطر ِ توی آسانسور و سکوتِ من

January 2, 2008
9 Comments

پسرم! این اُدکُلنی که زدی اسمش چیه ؟ همونیه که پسرِ مرحومم میزد همیشه

میتونم یه لحظه شونه هات رو بغل کنم و ببوسم ؟

 


Posted in Inner whispers

سپیدی و پاکی اش را نمیشود نگه داشت

December 31, 2007
10 Comments

snow.jpg 

برف ها به هر حال آب میشن

توی دستات اگه بخوای نگهشون داری ، زودتر ….

 


گاهی چقدر …

December 30, 2007
11 Comments

گاهی من آنقدر نیستم که تویی 

گاهی تو آنقدر هستی که منم

گاهی من و تو آنقدر نیستیم/هستیم که ماییم


Posted in Uncategorized

احتراقِ کامل به وقتِ نبض اَم

December 23, 2007
11 Comments

آب و دی اکسید کربن ام حالا دیگر فقط

تجزیه  نه ،

کاملِ کامل کامل سوخته ام .


Posted in Inner whispers

فقط ميخواسته كنارشون باشه…همين

December 22, 2007
6 Comments

آشپزباشي اومد تو جمع بچه موشها و از آقا معلّم خواست كه از يه نفر

كه تو پختن غذا و كاراي آشپزخونه حسابي بهش كمك كرده، تشكر كنه.

هيچ كس باورش نميشد اون يه نفر كُپل باشه و همه پيش خودشون فكر

كردن كه هيچي واسه ناهار ندارن و كُپل تو آشپزخونه دخلِ همه چي رو آورده

ولي آشپزباشي به همه گفت كه همه چي سر جاشه و حتي يه لقمه غذا و

حتي يه دونه گردو كم نشده .

همه با تعجب از كُپل پرسيدن كه قضيه چي بوده.

كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه غذا مال اون نيست.

كُپل گفت كه ميدونسته اونهمه گردو مال اون نيست.

و گفت كه فقط ميخواسته اونجا باشه . نزديك غذاها.

و گفت كه فقط ميخواسته نزديك گردوها باشه .

نزديك نزديك، با اينكه ميدونسته مال اون نيستن.

فقط ميخواسته كنارشون باشه … همين !


Posted in Uncategorized

هفت سال ديگر

December 21, 2007
6 Comments

سوالِ استادِ كلاسِ استراتژي اين بود 

“فكر مي كنيد تا هفت سال ديگر ، چه اتفاقاتي رخ خواهد داد ؟ “

و پاسخها همه از جنسِ سياست و اقتصاد و انرژي و جنگ و صلح بود .

…….

و من فقط يك پاسخِ ساده ي مبهم را درونم نجوا ميكردم و بر زبان نياوردم

كه به جنون متهم نشوم :  

“هفت سال ديگر ، هفت سال پيرتر … من ، چهل ساله خواهم بود … با تمامِ

 ثانيه هايي كه گلويم را خراشيده اند و از سينه ام گذشته اند … “


Posted in Inner whispers

باور نمی کنم

December 16, 2007
12 Comments

th105-f.jpg 

قدّ آغوشِ منی ، نه زیادی ، نه کمی

 


وحشي، مثلِ رودخانه اي به سويِ آرامشِ دريا

December 14, 2007
10 Comments

از خشونتِ سرانگشتانِ وحشيِ من، صيقل ميخورند و نرم ميشوند و اهلي

و من از هراسِ اينگونه تيز و بُرنده ديگر نداشتنِشان،

در سُفتنشان، اِمساك ميكنم …

از اُستخوانهاي دوست داشتني اش حرف ميزنم …


Posted in Inner whispers

نمايش در سه پرده

December 11, 2007
10 Comments

اپيزود اوّل

زن به مرد گفت كه فكر ميكند يك زنِ معمولي است، كاملا معمولي.

مرد ، نه نگفت.  زن ، يك عمر ، خودش را كشت.

اپيزود دوّم

مرد به زن گفت كه فكر ميكند يك مردِ معمولي است، كاملا معمولي.

زن ، نه نگفت.  مرد ، يك عمر ، زن را كشت.

اپيزود سوّم

زن ، يك زنِ معمولي بود، كاملا معمولي .

مرد ، يك مردِ معمولي بود، كاملا معمولي.

به يكديگر امّا تا زنده بودند هيچوقت نگفتند كه چه فكر ميكنند.

مرد ، يك عمر ، خودش و زنش را كشت.


Final Cut

December 11, 2007
7 Comments

با یه پلنگِ زخمیِ استخوون خُرد شده که دردهاش رو روی لکّه های مهتابِ روی

پنجه هاش فراموش کرده و با چشمایِ ملتمس به آسمون زُل زده تا شب برسه، 

هر چند امیدی به دیدن دوباره اش نداره، چیکار باید کرد ؟ 


Posted in Uncategorized

يادگاري

December 8, 2007
11 Comments

با اين زخمِ عميقِ لبهام چه كنم ؟ … چه كنم كه هيچوقت خوب نشود

 


Posted in Inner whispers

Sedation

December 4, 2007
4 Comments

q … q ……… One in head, One in heart

Game Over !

 


Next Page »